رودخانه روستای دربندی ژور
رودخانه روستای دربندی ژور

سرآغاز؛ جویباری که به پیش می‌رود.

دست روی دست گذاشتن، ماندن و باز هم ماندن، شاید از خصوصیات من باشد؛ که البته است. در راه انداختن این بلاگ نیز همان الگوی رفتاری تکرار شد اما بالاخره تردیدها را شکستم. شبی از شب‌ها انگیزه لازم را از دوستی در توییتر گرفتم و شد آنچه پیش روی شماست.

پیش‌تر، چند وبلاگ داشتم‌ و رها کردم. شاید ذات وبلاگ‌نویسی در همین رهایی از اجبار و نظم رایج در سایت‌ها باشد. بلاگر مجبور نیست بنویسد و اگر هم نوشت اجباری در ادامه دادن ندارد. او در هر زمانی که بخواهد ریتم، لحن و موضوع نوشته‌ها را تغییر می‌دهد و یا دیگر نمی‌نویسد. رابطه بلاگر و خوانندگانش شناور و پرنوسان است؛ به‌کندی پیش می‌رود تا شاید پروبال گیرد و گاه رابطه شکل گرفته، به ناگاه می‌خشکد.

تب بلاگ‌نویسی فروکش کرده و مدیای موثر این سال‌ها عکس و فیلم شده است. حوصله مخاطبان ته کشیده و تعامل آنها با همان عکس و فیلم نیز بیلاخی* شده است. در چنین وضعیتی سخت است از نوشتن و یافتن مخاطب سخن بگوییم.

من چه می‌خواهم؟

روی خوش ماجرا این است که بلاگ‌نویسی زنده است و «واژه‌ها» هنوز هم خواننده دارند. بلاگینگ، به‌روزشده و متفاوت‌تر از سال‌های اولیه خود به پیش می‌رود. بلاگ‌ها تخصصی‌تر شده‌اند و مخاطبان هم. حرف حسابی و ایده ناب مخاطب خود را می‌یابد. موفقیت مدیوم و نمونه ایرانی آن، ویرگول شاهدی بر مدعاست.

آنچه من از راه‌اندازی بلاگ شخصی در پی آنم یافتن مخاطب در مقیاس کلان نیست. هر تعداد که باشد می‌خواهم در تعامل با آنان جسورانه‌تر بنویسم. تجربیات، افکار و ایده‌هایی دارم که حاصل چند دهه زندگی و کار است؛ شاید به درد مخاطبان بخورد. اینجا در عین حال پایگاهی است برای تمرین نوشتن. پایگاهی است برای سروسامان دادن به نوشته‌های پراکنده. سخن کوتاه کنم: اینجایم که بنویسم.

نوشتن؛ جویباری است که به پیش می‌‌رود؛ امیدوارم در اینجا رودی خروشان شود.

شما درباره بلاگ‌نویسی چه چیزی برای گفتن دارید؟ و یا درباره این وبلاگ؟ ساده‌تر بپرسم، چرا اینجایید؟

* بیلاخ در زبان ترکی خراسان به معنای انگشت است.

2 دیدگاه روشن سرآغاز؛ جویباری که به پیش می‌رود.

  • نمی‌دونم چیه؟ یه چیزی درونم وادارم می‌کنه که هر روز بیام اینجا و میان تمام دغدغه‌های روزانه‌ام از نوشته‌هاتون بخونم یه شوق شایدم ذوق زدگی باشه نمی‌دونم واقعا اما کار هر روزم شده.

    • ممنونم از توجه شما. دریافت چنین کامنت‌هایی هم خوشاینده و هم ترسناک. بخش ترسناک ماجرا اینه که می‌دونم اینجا اونقدر نوشته ندارم و مجبورم بیشتر بنویسم 🙂
      دغدغه‌هاتون رو برام بفرستید، دیدگاهم بهتر می‌شه و شاید بهتر از قبل نوشتم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.